اعتراف کردن سخت است، برهنه شدن پیش چشم مردمی که بسیار دیدمشان که دریده چشم بودهاند. اعتراف شنیدن هم سختتر، خصوصاً وقتی که ندانی کدام ور بازی چیدهاندت گاه اعتراف کردن: اعترافگر به من حقیقیاش اعتراف کرده یا این ظهور بیپرده، شروع یک بازی جدید است. سختتر از همه وقتی است که قرار است خودت هم اعتراف کنی، هم اعتراف بشنوی: این بلاگ زمانی برای من اعترافگاه بود، اعترافگاه یک رند خردهپا که گاهی بدش نمیآمد کف دست گدای کور توی خیابان سکه تقلبی بگذارد تا ببیند واقعاً اعمی است یا متعامی؛ روزهای خوبی هم بود، نتیجهاش همین بازخورد بیش از صدهزار بار نمایش صفحه من بود که جز سبیل و قافه نخراشیدهام نه پستان و چشم و ابرویی نشان میداد، نه جک هرزه و آدرس روسپی و شوخی فرحبخش. خیلی خیلی جدی فقط خراش میداد جگر تنهاییام را نوشتن و خنکاش میکرد. اما روزهایی رسیده که چگرم کمتر تمنای خنک شدن دارد، یا آنقدر بزرگ شدهام که پا به دامن بکشم و کنج خودم را پیدا کنم و تفریح خودم را، فارغ از هر آدمی، یا آنقدر احساس خوشبختی میکنم که خون دلی به محبرم نمانده و دوست دارم لحظههای سبکام را (که اتفاقاً آنها هم میوه تنهاییاند) با خودم سر کنم و محبوبترینم. در هر حال روزهایی رسیده که اعترافشنیدن (و به انتفای مقدم، اعتراف نوشتن) را معطل کردهام به سبب اعتیادم (و اشتیاقم) به خلوت بیحادثه و بیدلهره و بیتشویش: به قول نصرت رحمانی اگر مردم روی قبرم بنویسید یک جنگجو که هرگز نجنگید اما شهید شد...